محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
745
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كه سال پيش گفته بود كه ايمان بيار و گرنه اين عصا را بشكنم » خسرو گفت : « بهل بهل ، بهل . » سه بار گفت و فرشته برفت آنگاه خسرو حاجيان و نگهبانان خويش را بخواست و به آنها تعرض كرد و چنان گفت كه بار اول گفته بود . آنها گفتند : « ما كس نديديم كه به تو درآيد . » به سال سوم فرشته در همان ساعت بيامد و همان سخنان گفت كه مسلمان شو و گرنه اين عصا را بشكنم . خسرو گفت : « بهل بهل . » گويد : فرشته عصا را بشكست و برون شد و اين زوال پادشاهى وى بود و قيام پسرش و پارسيان كه او را بكشتند . از ابو سلمة بن عبدالرحمن روايت كردهاند كه فرشته به نزد خسرو شد و دو - ظرف به دست داشت و گفت : « مسلمان شو ، و او نپذيرفت » و دو ظرف را بشكست و برون شد و هلاكت وى رخ داد . از عبد الرحمن بن ابى بكره روايت كردهاند كه خسرو شبانگاه در ايوان مداين خفته بود و چابكسواران قصر را در ميان گرفته بودند و مردى بيامد كه عصايى به دست داشت و بالاى سر خسرو ايستاد و گفت : « اى خسرو پسر هرمز من فرستادهء خدايم كه مسلمان شوى . » و اين سخن را سه بار گفت و كسرى به پشت افتاده بود و او را ميديد و پاسخ نمىداد آنگاه برفت . گويد : خسرو سالار نگهبانان خويش را پيش خواند و گفت : « تو اين مرد را پيش من راه دادى ؟ » سالار نگهبانان پاسخ داد : « من راه ندادم و از طرف ما كس در نيامد . » گويد : و چون سال ديگر شد خسرو از حادثهء آن شب بيمناك بود و كس پيش سالار نگهبانان فرستاد كه قيصر مرا در ميان گير و كس به نزد من نشود و سالار